زندان خاموش

ز پشت میله های سرد و تیره

 در این فکرم که در یک لحظه غفلت

از این زندان خامش پر بگیرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

در این فکرم من و دانم که هرگز

مرا یارای رفتن زین قفس نیست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نیست

  ز پشت میله ها، هر صبح روشن

نگاه کودکی خندد برویم

اگر ای آسمان خواهم که یکروز

از این زندان خامش پر بگیرم

به چشم کودک گریان چه گویم

ز من بگذر، که من مرغی اسیرم


/ 1 نظر / 12 بازدید
شکیبا

این اسارت،سن و سال نمی شناسه.از وقتی می فهمی و با جامعه بیشتر آشنا میشی و وابستگی پیدا می کنی اسارت شروع میشه.خود من که این همه دم میزنم،از همه اسیرترم.یاد شعر آقای شفیعی کدکنی افتادم،گفت و گوی گون و نسیم.به امید رهایی ز هرچه رنگ تعلق پذیرد.