بال هایت را کجا جا گذاشتی؟

پرنده بر شانه های انسان نشست.

انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت:

 اما من درخت نیستم.تو نمی توانی

روی شانه من آشیانه بسازی.

پرنده گفت:من فرق درخت ها و

آدمهارا می دانم.اما گاهی پرنده ها

و انسانها را اشتباه می گیرم.

انسان خندیدو به نظرش این بزرگترین

اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت:راستی!چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟

انسان منظور پرنده را نفهمید،اما باز هم خندید.

پرنده گفت:نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو

خالی است.

انسان دیگر نخندید.انگار ته خاطراتش چیزی را به یاد

آورد،چیزی که نمیدانست چیست،

شاید یک آبی دور،یک اوج دوست داشتنی.

پرنده گفت:غیر از تو پرنده های دیگری را هم

می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است.

درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت

است،امااگر تمرین نکند فراموشش می شود.

پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال

کردتا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به

یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش

آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی تو دلش موج زد.

آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت

و گفت:یادت می آید تورو دو بال و دو پا آفریده بودم؟

زمین و آسمان هر دو برای تو بود.

                 اما تو آسمان را ندیدی.

راستی عزیزم،بال هایت را کجا جا گذاشتی؟

 

                       به امید پرواز.....

 

 

/ 5 نظر / 9 بازدید
نعیمه

سلام عکس هاتون انگار مشکل داره اولی که فقط یک چهارمش معلومه و انگار کلاه میرحسنه.دومی هم که خوبه و اسفنده سومی هم انگار از خانواده لابیاته است و چهارمی هم دانلود نمیشه و ارور میده

کامران

ﻣﻬﻢ ﺍﻳﻦ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﻛﺴﻲ ﺩﻭﺳﺘﺘون ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ . ﻣﻬﻢ ﺍﻳﻨﻪ ﻛﻪ ﺑﺪﻭنید: ﻣﻦ خیلی ﺩﻭﺳﺘﺘﻮﻥ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﻌﻠﻪ ؛ ﻳﻪ ﻫﻤﭽﻴﻦ ﺍدم ﺧﻮﺑﻮ ﻣﻬﺮﺑﻮنی ﺩﺍﺭﻳﻦ ﺷﻤﺎ ؛ ﻭلی ﻛﻴﻪ ﻛﻪ ﻗﺪﺭﺷﻮ ﺑﺪﻭﻧﻪ ﻭ ﺩﺭﺳﺖ ﻭ ﺣﺴﺎبی لایک و کامنت ﺑﺬﺍﺭﻩ ﭘﺎی ﭘﺴﺘﻬﺎﺵ!! تشریف بیارید [گل][گل][گل][گل][گل]

فاطمه

هر کسی می تواند دانه های یک سیب را بشمارد اما تنها خداوند میتوانه سیب های یک دانه را بشمارد . . .

شکیبا

حین خوندن مطلبتون حس کردم چند وقته سرمو بلند نکردم تا آسمون رو ببینم و غرق رنگ آبیش بشم.البته منظور پرواز رو نرسوندم ولی از همین نگاه کردن میشه به اون حس پرواز هم رسید.

انسان

من این نوشته را چند بار خوندم آخه خیلی قشنگ نوشتی[دست] حالا گفتم اعتراف کنم که زیباس بسیار[دست][دست][دست]