در مجالی که برایم باقیست
 باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
  که خرد را با عشق
  علم را با احساس
  و ریاضی را با شعر
  دین را با عرفان
  همه را با تشویق تدریس کنند
  لای انگشت کسی
  قلمی نگذارند
  و نخوانند کسی را حیوان
  و نگویند کسی را کودن
  و معلم هر روز
  روح را حاضر و غایب بکند

  و به جز از ایمانش
  هیچ کس چیزی را حفظ نباید بکند
  مغز ها پر نشود چون انبار
  قلب خالی نشود از احساس
  درس هایی بدهند
  که به جای مغز ، دل ها را تسخیر کند
  از کتاب تاریخ
  جنگ را بردارند
  در کلاس انشا
 هر کسی حرف دلش را بزند

 غیر ممکن را از خاطره ها محو کنند
  تا ، کسی بعد از این
  باز همواره نگوید:"هرگز"
  و به آسانی هم رنگ جماعت نشود
  زنگ نقاشی تکرار شود
  رنگ را در پاییز تعلیم دهند
  قطره را در باران
  موج را در ساحل
  زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه
  و عبادت را در خلقت خلق

  کار را در کندو
  و طبیعت را در جنگل و دشت
  مشق شب این باشد
  که شبی چندین بار
  همه تکرار کنیم :
  عدل
  آزادی
  قانون
  شادی
  امتحانی بشود
  که بسنجد ما را
   تا بفهمند چقدر
  عاشق و آگه و آدم شده ایم