این داستان قشنگ رو یکی از دوست های خیلی خوبم برام ایمیل کرد و بخاط قشنگ بودن داستان اون رو اینجا می آورم:

مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند.

 قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند.

لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند.

 لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها.

 قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند،

 عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و

 عده ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند.

 مارها بازگشتند و

همپای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند.

 حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند

که برای خورده شدن به دنیا می آیند.

 تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است

و آن اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان!؟